یاد
این وبلاگ را به یاد همبازی کودکی هایم/یاور غمهایم/برادر شهیدم سردار اسلام محمدرضا نوراللهی مینویسیم.
غرق در اندیشه شیدا مانده ام بید مجنونم که در دستان دل در قنوتی از تمنـّـــــــــــا مانده ام دوش از بوی سحر فهمیده ام کاروان رفته است و من جامانده ام می شود با عشق تو ، کـــــولاکـــــــــ کرد ! پشــــت غمها را به یـــــــادت خاک کرد! می شود با هر رکوع وسجده ای روح را از غیر عشقت پاک کرد. می شود حکم ترا تعبیر کرد! هجرت پروانه را تفسیر کرد! می شود با عشقت از دنیا گذشت. روح را با یاد تو تطهیر کرد. سالهاست با یاد دل زخم خورده ی زینب هر محرم عاشقانه می گریم. سالهاست با یــــــــاد ســــــر بریـــــــده ی حسین پیکربی سر برادرانم را در آغوش می گیرم. سالهایت که هــــــــر لحـــــــــظه بایاد غریـــــــــبی های حســـــــــــین غریـــــبانه در این برهــــــــوت زنـــــدگی مــــی مـــــیــــــــرم. تا کی؟ و کجا ؟ دستم به گوشه ای از آسمان برسد؟ نشان راه را از پرندگان پر گشوده ی آسمان می گیرم ! تلاقی نگاه من و آیه های تو شروع سبز فرصت رستگاری ست آنجا برای پناه بردن از هجوم وسوسه امن ترین نقطه ی این عالم خاکی ست باز هم اگر نفس پر ادعا بگذارد جا برای پرنده شدن باقی ست برای شستن دل و پر کشیدن هایم همیشه دریای رحمتت جاری ست کسی که عاشق دیدار توست خوب می داند لحظه ی پرواز لطیف و رویایی ست در هجوم دردناک این همه ملا ل باید جامی از سر مستی سر کشید. باید برای قد کشیدن پیچک سبز دعا آذین بست تمام دیوارهای دل آب داد هر سپیده دم به روح پر عطش با صدای دلگیر اذان سحر برای رسیدن به عشق او که منتهای خوبیهاست دستی به آب برد و دلی به دریا زد و پر کشید........... پر................
چیزی گم کرده ام انگار خنده های توست . نگاه مهربان و صبوری های بی ادعای توست. یکی شده سنگ صبور لحظه ی غمم زلال وپاک مثل آیینه آری خدای توست. گر چه غرق ظلمتند روزهای سیه ام رد سبزی در آن پیداست انگار جای پای توست. در این روزهای تکرار و ماشینی جایی برای احساس نمی ماند. به دلی که از عشق و عاطفه خالی ست به جز از خشم و غضب چه می ماند؟ در فاصله ی بال زدن قناری ها دام روی هر درخت می روید تعبیر دلتنگی قناریها را کسی که از عاطفه خالی ست نمی داند! کجا ایستاده ام؟ در انتهای زمین! زیر پایم آسمان ! بالای سرم آسمان! دستهایم را از هم گشوده ام! چشمهایم را بسته ام! تمام وجودم اشتیاق نفس شده! ریه هایم را به امید استنشاق بوی هوا منبسط می کنم! آه !!!! این همه لجن در گلوی من چه میکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ متعفن شده ام چشمهایم را باز می کنم آسمان تاریک است نمیدانم به کجا پرواز کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید صدایی،؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سکوت می کنم! صدایی نمی آید. هیچ پرنده ای در این حوالی پر نمیزند. شاید باید اولین پرنده من باشم!!!!!!!!! زیر پایم تاریک است ولی باید بالها را بگشایم آسمان مال من است................... و این تقدیر من.......... تمام عمرم کز کردم بالهایم را جمع کردم به زمین نزدیک تر شدم تا بتوانم پاهایم را محکم تر به آن بکوبم و بالاتر بپرم اما........... هر باربهانه ای هر بار بازیچه ای ولی اینبار دیگر باید پرید.......... آسمان مال من است............
| Design By : Night Skin |



